وقت آنست که با پُتک زنم بر سر خویش
او که بنهاده همارا دو چشم در برِ خویش
درمانده بود دل شب و روز کز بَرِ ارواح
بر دیده و دل همچو ز الوان تر و تشویش
دل را چه شود کز برِ خویش رنج برآید
بیچاره دل از عشوه ی این یارِ کج اندیش
از شاهد ناخواسته ز دل در همه احوال
رمزی است کزو دل بُود اغفال کما بیش
ای دل ، حذر از یار فریبا ز پس و پیش
کز سوسه گذارد همه خش بر دل ریش ریش
آنکس که بر دیده و دل جامِ مَی اش بود
انسانم و انسان چه با کیش و چه بی کیش
یاسوج
دوم بهمن یکهزار و سیصد و نود و شش
نیای گودرزی
اشعار ...
ما را در سایت اشعار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 212