خواب دیدم سبدی سوت زنان رقصیدم
ز پس صف به جلو ، نازکنان خندیدم
ز بَرِ خویش گرفتم سبد مرغ سفید
همچو آن فاتح میدان همه را لمسیدم
خانه بی آب ، غسال و جسدِ فربهِ چاق
ز رواق منظرم بیش بر آن زاریدم
ران و پا و دل و قلوه ، سر و گردن همه را
همچو قصاب پَر و پُرزش به دقت برچیدم
دست بردم سبد قلوه و دل مست کنان
پیه و چربی همه بر موی سرم مالیدم
غفلتم بود که هورمون بودش مو بر تن
شانه بر سر که زدم از هنرش نازیدم
به دلم ماند سیه موی و بخود خاریدم
موی پر پشت رُخَم ریخت و به سر تاسیدم
سنگدانش به سر سفره ی چاشت صحری
چند خوانی ز سر و گردن و پا تغزیدم
خوان دیگر جگر و دل ، بگفتم ز عطا
تا که بنمود جگرش را بخود لرزیدم
یاسوج
دیماه یکهزار و سیصد و نود و دو
نیای گودرزی
ما را در سایت اشعار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 182